چه اعجاب انگيز است عظمت پروردگار !
چه دلنشين است آوايي كه ناجي من درهم شكسته شد !
روزگاري گمگشته بودم، اكنون خود را بازيافته ام، روزگاري نابينا بودم، اكنون ديدگانم پرفروغ است.
شكوه تو به قلب من ترس را آموخت...
و شكوه تو ترسهايم را از من دور كرد...
چه گرامي بود لحظه هايي كه شكوه تو عيان شد....
لحظه هايي كه همان نخستين بار باورش كردم...
از ميان خطرهاي بيشمار، مشقتها و دامهاي گسترده عبور كردم....
رحمت تو در اين فرازو نشيب مرا حامي بود...
و رحمت توست كه مرا به خانه راهبر خواهد بود....
و آنگاه پس از ده هزار سال اقامت در زمين، درخشنده و پرنور همچون خورشيد...
براي سر دادن سرود نيايش پروردگار....
بيش از روزهاي آغازين عطش خواهم داشت.....
جان نيوتن
خدايي به شكل انسان وجود ندارد، اما خلاقيتي شگفت انگيز در همه جا هست.
خدا براي من فقط يك خالق نيست، بلكه خدا كل اين خلاقيت است....
و هرگاه كه شما احساس اجباري از خلاقيت داريد، اجباري است براي ديدن خدا،
اجباري است براي اينكه به سهم خود خدايي كوچك باشيد،
فقط با خلق يك چيز احساس تكامل مي كنيد....
شما در آستانه زيارتگاه خدا قرار داريد، عشق و محبت آغاز آن است
خدا سفري زيارتي است
خدا انتها نيست، خدا زيارت است...!
بهاگوان شري راجينش (اشو)
عشق و دوست داشتن از نگاه دكتر شريعتي
عشق يك جوشش كور است
و پيوندي از سر نابينايي،
دوست داشتن پيوندي خودآگاه واز روي بصيرت روشن و زلال.
عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هرجا كه روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج ميگيرد.
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر ميگذارد
دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميكند.
عشق طوفاني ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني “فهميدن و انديشيدن “نيست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن رااززمين ميكند و باخود به قله ي بلند اشراق ميبرد.
عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند،
دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد.
عشق يك فريب بزرگ و قوي است ،
دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي، بي انتها و مطلق.
عشق در دريا غرق شدن است،
دوست داشتن در دريا شنا كردن.
عشق بينايي را ميگيرد،
دوست داشتن بينايي ميدهد.
عشق خشن است و شديد و ناپايدار،
دوست داشتن لطيف است و نرم و پايدار.
عشق همواره با شك آلوده است،
دوست داشتن سرا پا يقين است و شك ناپذير.
ازعشق هرچه بيشتر نوشيم سيراب تر ميشويم،
از دوست داشتن هرچه بيشتر ،تشنه تر.
عشق نيرويي است در عاشق ،كه او را به معشوق ميكشاند،
دوست داشتن جاذبه اي در دوست ، كه دوست را به دوست مي برد.
عشق تملك معشوق است،
دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.
عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز ميخواهد وميخواهد كه همه ي دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.
در عشق رقيب منفور است،
در دوست داشتن است كه: “هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند” كه حسد شاخصه ي عشق است
عشق معشوق را طعمه ي خويش ميبيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نربايد و اگر ربود با هردو دشمني مي ورزد و معشوق نيز منفور ميگردد
دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است ، يك ابديت بي مرز است و از جنس اين عالم نيست.
دكتر علي شريعتي
دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مىشد هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آینهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصویر خود را مىدید. نوشتهاى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
«تنها یک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مىتوانید زندگىتان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید بر روى شادىها، تصورات و موفقیتهایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگىتان یا محل کارتان تغییر مىکند، دستخوش تغییر نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مىکند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مىباشید. مهمترین رابطهاى که در زندگى مىتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکنها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتهاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است
بازیگر
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم ! یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود ! یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست ! یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند ...
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . به فکر فرو رفت ...
باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد ! ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد! او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد! وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!! سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد:
تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است همانند بقيه مردم!!!
کی به کیه؟
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند.
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند.
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند.
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها کردند.
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند.
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند.
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند.
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند.
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است.
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان...
درمیکده دوش زاهدی دیدم مست
تسبیح به گردن و صراحی در دست
گفتم: زچه در میکده جاکردی؟ گفت:
ازمیکده هم به سوی حق راهی هست...!!!
قدر عمرمونو بدونیم...
اتاق مى زنى ، آن قالیچه را جلو پلكان مى اندازى، راهرو را جارو مى كنى، مبلها به هم ریخته است مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى در آشپزخانه واویلاست وهنوز هم كارهات مانده است .
یكی از مهمان ها كه الان مى آید نكته بین و بهانه گیر و حسود و چهار چشمى همه چیز را مى پاید . از این اتاق به آن اتاق سر مى كشى، از حیاط به توى هال مى پرى، از پله ها به طبقه بالا میروى، بر میگردى پرده و قالىو سماور گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى و حسن وحسین و مهین و شهین ....... غرقه درهمین كشمكشها و گرفتاریها و مشغولیات و خیالات و مى روى و مى آ یى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سرپیچ پلكان جلوت یك آینه است از آن رد مشو...!
لحظه اى همه چیز را رها كن ، خودت را خلاص كن، بایست و با خودت روبرو شو نگاهش كن خوب نگاهش كن ا و را مى شناسى ؟ دقیقا ور اندازش كن كوشش كن درست بشنا سی اش، درست بجایش آورى فكر كن ببین این همان است كه مى خواستى با شى ؟
اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوریتر و مهمتر از اینكه همه این مشغله هاى سرسام آور و پوچ و و روزمره و تكرارى و زودگذر و تقلیدى و بی دوام و بى قیمت را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى، او را درست كنى، فرصت كم است مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!چه زود هم مى گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد
دکتر شریعتی
که؟
یار
کی؟
وقت سحر
ترسنده
زکه؟
زخصم
خصمش که؟
پدر
دادمش
چه؟
بوسه
بر کجا؟
بر لب
لب بود؟
نه
چه بود؟
عقیق بود همچو شکر...
هر وقت که زمین خوردی ، دست کم چیزی از زمین بردار...
اگر می خواهید اخلاق کسی را امتحان کنید ، به او قدرت بدهید.
اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید ، اشک بریزی ، لذت دیدن ستاره ها را از دست می دهی.
به نور نگاه کن ! سایه ها پشت سرت خواهند بود.
هرگز امیدی را از کسی سلب نکن ، شاید این تنها چیزی است که او دارد.
حسود فکر می کند که اگر پای همسایه اش بشکند ، او بهتر می تواند راه برود.
کسی که کاری نمی کند ، اشتباهی نمی کند و کسی که اشتباهی نمی کند ، چیزی یاد نمی گیرد.
خوش بین باشید ، اما خوش بین دیرباور.
کسی که سوال می پرسد ، چند دقیقه احمق است اما کسی که سوال نمی پرسد ، برای همیشه احمق است.
برای هر مشکلی دست کم دو راه حل وجود دارد ، سکوت و صبر و گذر زمان
زیاد زیستن آرزوی همه است اما خوش زیستن ، آرمان یک عده معدود.
من به شانس خیلی اعتقاد دارم ، چون هر وقت که تلاش می کنم ، شانس می آورم.
ارزش هر کس به اندازه چیزی است که به دنبال آن است.
مردم اغلب از بی وقتی شکایت می کنند ، در حالی که مشکل اصلی بی هدفی است.
پول بر عاقلان خدمت می کند و بر جاهلان ، حکومت.
پرستویی که به فکر مهاجرت است از ویرانی اشیانه نمی ترسد.
یه شب که من حسابی خسته بودم
همین جــوری چشامو بستـه بـودم
سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد
یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد
تــو خواب دیدم محشر کــبری شده
محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده
خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن
ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن
چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه
به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه
میگه چـرا این همــه لج می کنیـد
راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد
آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد
بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید
دلای غــم گرفتــه رو شــــاد کنیــد
بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد
عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد
نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد
مــن بهتون چقد مـــاشالاّ گفتــم
نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ گفتـــم
من که هـواتونو همیشـه داشتـــم
حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم
امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد
نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد
هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد
از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد
یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟
این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟
حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن
خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـی پرستین
از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد
بُـلن بـُلن هــی صلـــــوات فرستـاد
از اون قیافه هــای پـشـم و پـيـلـي
از اون اعُجـوبـه هـاي چـرب و چـيـلي
گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست
پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست
چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن
مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟
خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن
اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن
یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت
حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت
چشاش مـی چرخه نمی دونم چشــه
آهان می خواد یواشکی جیم بشــه
دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا
یواش یواش شـد از جماعت جـــدا
بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت
یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت
قــراولا چـــن تــا بهش ایس دادن
یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن
فوری در آورد واسه شون چک کشید
گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد
دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده
دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده
اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه
تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه
قراول حضــرت حــق دمش گــــرم
بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم
گـــوشای یــارو رو گرف تو دستـش
کشون کشون برد و یه جایـی بستش
رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن
تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن
حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــی زد
داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد
خدا بهش گف دیگه بس کن حاجـی
یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی
ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن
بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن
یـــه عا لمه نامــه داریـم نخــونده
تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده
نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه
کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟
بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه
ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه
یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی
بنده هــای مـــــارو سیـا مـــی کردی
تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی
چقد ولا الضّــــا لّینـو مـی کشیـــدی
این همه که روضه و نوحــه خونـدی
یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟
خیال می کردی ما حواسمــون نیس
نظم نظام هستی کشکـی کشکی س؟
هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن
می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن
خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه
بـــــازم دُرُس نمـی تونس بشینــــه
کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رف
تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رف
قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه
جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه
از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن
کشون کشون همـه رو پیش آوردن
گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن
بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟
مأ موره گف میگم بهت مــن الان
مفسد فی الارض کــه میگن همین هان
گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن
بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن
بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها
کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا
بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن
زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن
روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن
خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن
اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن
بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن
همیشـــه در حــال نظاره بــــودن
شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟
خیام اومد یه بطری ام تــو دستش
رفت و یه گوشــه یی گرف نشستش
حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم
گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم
خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن
بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن
بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی
این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی
نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو
نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو
نـــه مال این نــــه مال اونـو برده
فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده
آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم
اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم
یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن
نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن
حضرت اسرافیل از اونــــور اومد
رف روی چـــار پایــه و چــن تا صـــور زد
دیــــدم دارن تخت روون میــــارن
فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن
مونده بودم کــه این کیـــه خدایا
تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا
فِک می کنید داخل اون تخ کی بود
الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد
همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد
همونکه کاراش عالی بود اون دیگه
بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه
خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـا
یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا
وقت و تلف نکن تــوماس زود برو
بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو
از روی پل نری یـــه وخ مـی افتــی
مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی
باز حاجــی ساکت نتونس بشینـــه
گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟
آخه ادیسون کــه مسلمون نبود
ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود
نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر
نــه شمـر می دونس چیـه نــــه خـنجــر
یــه رکعت ام نماز شب نخــونـده
با سیم میماش شب رو به صُب رسونده
حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید
خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد
حضرت حق خــودش رو جابجا کرد
یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد
از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ
[ سفیه ] شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور
با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود
خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود
شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید
بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد
شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بود
خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود
حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه
و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه
میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود
اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود
اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟
در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو
اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه
دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه
درسـتـــه گفتـه ام عبـادت کنیــد
نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟
تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده
دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده
من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم
اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد
نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد
تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبوده
یا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبــوده
خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت
دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت
طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته
اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه
یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه
چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه
اومد رسید و دست گذاش رو دوشــم
دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم
گف:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست
وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست
اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست
متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست
خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه
مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه
خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس
صــــداش با این گوشـا شنیدنی نیس
شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد
اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد
همینجوری می خواس بلن شه نم نم
گف : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم
وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم
داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شد
فریاد نمودم
در روبروی کوه
اما چه سود که کوه
شرمنده از توان شنیدنش حتی
آن دردها را
با من دوباره گفت تکرارکنان.
من دردهای خویش را
با ابر مهربان گفتم
رو به آسمان
اما چه سود
که آنها دوباره
در اشک های گرم ابر
بارید روی من.
من دردهای خویش را
در گوش باد گفتم
نجواکنان
اما چه سود که گردباد
آن دردها را پیش پای من
انداخت و رفت.
من دردهای خویش را
امیدوار گفتم
با بحر بیکران
اما دریغ دریای خشمگین
درد مرا بر تخته سنگهای کناره کوفت.
من دردهای خویش را
در شب ناله های خود
گفتم به گوش چاه
اما کسی گویی ز قعر چاه
آن دردها را
با من دوباره گفت
با چشمهای تر.
و اینک این منم
تنها و دردمند
در رهگذار عمر!
همرنج من ای انسان مهربان!
تنها تو مانده ای برای من
پس دردهای خویش را
من با تو در میان می نهم
باشد که خنجری نگردد به دست تو
تا در پهلوی اعتمادم فرو بری.
حمام آفتاب کن
ما نیز لباسهایمان را
در باران و برف خشک خواهیم کرد
گیرم به پای قهقهه ات
هق هقم نرسد
دیگر به ما فقیر چرا میگویی؟
ما که فقیر نیستیم
تنها بچه هامان را
اندازه لباسهای عید پارسالشان
کوچک کرده ایم...
برکت از سفره ها گریخت
کلام از کتاب ها
عطر از باغ ها
ما در جغرافیای هراس
در سیاره رنج
در سرزمینهای تلخی که مرزهایشان
مسدود با سیم و مین و استخوان و خون است
مبهوت
برهنه
لرزان
زیر گام ضربه های عصبی سربازان
زاده می شویم.
تمام سلام ها نظامی اند
تمام پرنده ها نابینا
تمام عشق ها کور
افسوس دیوار عاطفه
کوتاهتر از فاصله دستهای ما بود
در زمانه ای که عشق
با خطوطی فاخر
- در قابهای طلایی -
به دیوارها میخکوب می شد
یا ته فنجان های قهوه
آرام رسوب میکرد.
کدام رابطه؟
کدام عشق؟
ما به روی درختها باز گشته ایم
درون غارها رفته ایم
ما ریشه های خویش را انکار کرده ایم.
عشق های مدرن
بیماری های فرامدرن
سوگند ترا چگونه بپذیرم ای دوست
وقتی لبخند خویش را باور ندارم هنوز؟
فریب و عشق ،افسوس
دو روی یک سکه بود.
کدام دست؟
کدام زنجیر؟
در محبسی به وسعت جهان
اینگونه ما را در میهنمان
شهرمان
خانمان
در بند کرده است؟
مسافر تاریک کدام شب بی ستاره
که کام از دوست می ستاند
غنیمت از دشمن
اینگونه ما را در خانه خویش
غریب کرده است؟
ما آسمان خراشها و برجها ساختیم
ما ماه را خانه خویش کردیم
با چشمهای تیزبین هابل
تا دوردستها دنیای خویش را گستراندیم
به ضیافت دیدگانمان گذشته های دور را فرا خواندیم
تا اعماق تاریک کهکشان پیش راندیم
اما چه سود
ما مردمان عصر فضا،رایانه
عصر جنگ سجاده ها و ماهواره
عصر حکمرانی طلا
در سیاره کوچکمان ، نسلمان
در حال انقراض است!
هزاران مرغ دریایی
از تنفس قارچ های سمی اتمی
بر خاک می افتند
رودها و دریاها
ماهیان تشنه خود را سیراب نمی سازند
درختها از بی اعتمادی بارورند
یا دار میشوند
یا تابوت.
برای صلح هم می جنگیم
و لو با دوک نخ ریسی
و دریغ پیش تر ها
" گیوتین "
نام انسان بود!
کدام رستگاری؟
کدام رهایی؟
کجایند مشعل به دستان رهایی بخش کجایند؟
از بهر گرسنگان هزاره من
چه ارمغان آورده اند؟
چه بشارتی دارند؟
قفل هم می توانست آری
اشارتی سبز باشد
از گشایش
رهایی کلید.
ولی ما
- انبوه کلید به دستان-
قفل را گم کرده ایم
ما خویش را از یاد برده ایم.
آه ملنیوم* مغموم!
کاش ای کاش
زان پیش که غنچه بغضم
گلی می گشت
شاخسار خشمم به شکوفه می نشست.
اگر نتواني با معشوقت ساكت بماني؛
بدان كه هنوز عاشق نشده اي.
هر موجودي؛ يك سرود الهي است.
بي همتا؛ منحصر به فرد؛ تكرار نشدني و غير قابل مقايسه.
ترا بر می گزینم
چرا که یک مشت خاک سرد
که با خطوطی کج و معوج
در گوشه ای از اطلس جغرافیا محصور است
چه می تواند به من بدهد؟
اگر تو اهل آن نباشی.
من از میان من و تو
ترا بر می گزینم
و در برابر چشمان خدا
با افتخار وعشق
قلبم را به تو می بخشم
و روحم را
چرا که من هستی خود را در تو یافته ام
و با تو خود را شناخته ام
و خود را از تو هیچ باز نشناخته ام.
من از میان مذهب و تو
باز ترا بر می گزینم
چرا که در نظر من
تو ملموس ترین نشانه بهشتی
و خدا با وجود تو
وجود خویش را برایم به اثبات رسانده است.
و من تنها از میان تو و تو
ترا بر نمی گزینم
و به جای آن باز ترا بر می گزینم
و تا ابد در کنارت می مانم
و اگر روزی تو نباشی
من باید دنیای دیگری برای خود بسازم
و فلسفه وجودی ام را
به نوعی دیگر حل کنم
اما نه انسان
اگر تو نباشی
منی هم نخواهد بود
تا دنیایی هم داشته باشد.
زرد را به تو نمیدهم
تا هجمه هیچ خزانی را بر شاخسار هیچ درخت نقاشی کنی
از مداد رنگی هایت دخترم
آبی را به تو نمیدهم
تا آسمانهای نقاشیهایت آبی باشند
آنگاه که پرواز پرنده ها جرمی ست نابخشودنی
از مداد رنگی هایت دخترم
سیاه را هم به تو نمی دهم
که تاریکی شب را تصویر کنی به انکار خورشید
و جهل را نقاشی کنی در مقتل حقیقت
و باز دخترم از مداد رنگی هایت
سبز، سفید و یا سرخ را هم نخواه به تو دهم
خودت بگو! در هجوم ناجوانمردانه پاییز
دشتها و تپه های نقاشیت چگونه سرسبزند؟
و یا در این سالهای سیاه سرد
که تمام سرو های قبیله ات را سر بریده اند
دخترکان کاغذی نقاشی هایت چرا عروس؟!
نیز خود که می دانی دخترم
من از شعله ور شدن آتش جنگ ها
یا ریخته شدن بنا حق خون آدمی
بر صفحه صفحهء روزگار بیزارم
کاش ای کاش دخترم ! پدر
در زاد روزت برای تو
هرگز مداد رنگی نخریده بود
اما نه!
دفتر و مداد ها مال تو اند
باشد که آنها را من خریده ام
پس عزیز پدر! دنیا را
برخیز با چشمان خود تماشا کن.
از درد تهی سازم و یا رنجی را فرو نشانم و یا حتی به سینه سرخ ضعیفی کمک کنم تا دوباره به
لانه خویش بازگردد زندگی بیهوده نخواهد بود.
امیلی دیکنسون
دنيا كه شروع شد زنجير نداشت خدا دنياي بي زنجير آفريد . آدم بود كه رنجير را ساخت و شيطان كمكش كرد . دل زنجير شد عشق زنجير شد و دنيا پر از رنجير شد و آدمها همه ديوانه زنجيري . خدا دنياي بي زنجير مي خواست نام دنياي بي زنجير اما بهشت است .
ليلي ماند زيرا ليلي نام ديگر آزادي است 
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|